n6eetjet87gwqlip5la.jpg


چشم ها خیره شدند …

چشم ها به صفحات خیره شد با دیدن تیترهایی که حرف از رفتن تو زد ! حرف از 

خداحافظی تو ! حرف هایی از نیامدنت !

چشم ها منتظر بودند …

چشم ها منتظر بازگشتت بودند! منتظر بودند تو را دوباره با لباس آبی

شماره ی ۷ ات ببینند و بازوبند بر بازویت! و منتظر بازگشت شاه ماهی

 به اقیانوس آبی .

چشم ها گریستند …

چشم ها گریستند وقتی تو حرف از خداحافظی زدی! وقتی که فهمیدند تو 
دیگر بازنخواهی گشت و تو را در لباس آبی نخواهند دید .
و چه سخت بود و تلخ . چشم هایی خیره ، منتظر و گریان ...

چشم ها درخشیدند …

تو دوباره آمدی ! چشم ها درخشیدند از آمدنت ! دل ها برای آمدنت بی قرار بود .

آمدی و دل های بی قرار را آرام کردی ! خوشحالی را به ما بخشیدی و شدی 

همان خورشید بی غروب محبوبمان ! ستاره ی سهیل و دریا ی بی ساحلمان .

تو را دوباره با لباس آبی شماره ۷ ات دیدیم ! و بازوبند بر بازویت .

چه رویایی بودی تو ! و ما چه خوشحال ! و همه مان روی ابرها بودیم .

درخشیدی و باز شدی همان مرد دیروز ! همان کاپیتانی که منتظرش بودیم .

و امـا امـروز …

امروز همه در انتظارند ! در انتظار یک اتفاق خوشآیند و فرخنده ! در انتظار

 بوسه زدن جام به دستانت ! در انتظار قهرمانی استقلالمان ...

متحد شده ایم برای دیدن این لحظه ! برای آبی شدن جام و برای رخ دادن اتفاقات خوب .

ما اینجا برای قهرمانی متحد شده ایم ! تو جام را بالای سر ببر …